X
تبلیغات
خدای من.....

خدای من.....

دلنوشته

کاش وقتی زندگی فرصت دهد

 

کاش وقتی زندگی فرصت دهد

 

 

کاش وقتی زندگی فرصت دهد

گاهی از پروانه ها یادی کنیم


کاش بخشی از زمان خویش را

وقف قسمت کردن شادی کنیم

کاش وقتی آسمان بارانی است

از زلال چشم هایش تر شویم

وقت پاییز از هجوم دست باد

کاش مثل پونه ها پرپر شویم


کاش وقتی چشم هایی ابریند

به خود آییم و سپس کاری کنیم

از نگاه زرد گلدان های مان

کاش با رغبت پرستاری کنیم


کاش دلتنگ شقایق ها شویم

به نگاه سرخ شان عادت کنیم

کاش شب وقتی که تنها می شویم

با خدای یاس ها خلوت کنیم


کاش گاهی در مسیر زندگی

باری از دوش نگاهی کم کنیم

فاصله های میان خویش را

با خطوط دوستی مبهم کنیم


کاش با چشمانمان عهدی کنیم

وقتی از اینجا به دریا می رویم

جای بازی با صدای موج ها

دردهای آبیش را بشنویم


کاش مثل آب ، مثل چشمه سار

گونه نیلوفری را تر کنیم

ما همه روزی از اینجا می رویم

کاش این پرواز را باور کنیم


کاش با حرفی که چندان سبز نیست

قلب های نقره ای را نشکنیم

کاش هر شب با دو جرعه نور ماه

چشم های خفته را رنگی زنیم


کاش بین ساکنان شهر عشق

ردپای خویش را پیدا کنیم

کاش با الهام از وجدان خویش

یک گره از کار دلها وا کنیم


کاش رسم دوستی را ساده تر

مهربان تر آسمانی تر کنیم

کاش در نقاشی دیدارمان

شوق ها را ارغوانی تر کنیم


کاش اشکی قلب مان را بشکند

با نگاه خسته ای ویران شویم

کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند

ما به جای ابرها گریان شویم


کاش وقتی آرزویی می کنیم

از دل شفاف مان هم رد شود

مرغ آمین هم از آنجا بگذرد

مریم حیدر زاده

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391 ساعت 13:49 توسط دریا | 


سپیده عشق

 

 

 

سپیده عشق

 

آسمان همچو صفحه ی دل من

 

روشن از جلوه های مهتابست

امشب از خواب خوش گریزانم

که خیال تو خوشتر از خوابست

 

 

خیره بر سایه های وحشی بید

می خزم در سکوت بستر خویش

باز دنبال نغمه ای دلخواه

می نهم سر بروی دفتر خویش

 

تن صدها ترانه می رقصد

در بلور ظریف آوایم

لذتی ناشناس و رؤیا رنگ

می دود همچو خون به رگهایم

 

آه... گوئی زدخمه ی دل من

روح شبگرد مه گذر کرده

یا نسیمی در این ره متروک

دامن از عطر یاس تر کرده

 

بر لبم شعله های بوسه ی تو

می شکوفد چو لاله گرم نیاز

در خیالم ستاره ای پر نور

می درخشد میان هاله ی راز

 

ناشناسی درون سینه ی من

پنجه بر چنگ و رود می ساید

همره نغمه های موزونش

گوئیا بوی عود می آید

 

آه... باور نمی کنم که مرا

با تو پیوستنی چنین باشد

نگه آن دو چشم شور افکن

سوی من گرم و دلنشین باشد

 

بی گمان زان جهان رؤیائی

زهره بر من فکنده دیده ی عشق

می نویسم بروی دفتر خویش

« جاودان باشی ای سپیده ی عشق

 فروغ فرخزاد

 

  

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1391 ساعت 11:31 توسط دریا | 


 

هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز،

 

 

 

 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،

شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید،

برگهای سبز بید،

عطر نرگس ، رقص باد،

نغمة شوق پرستوهای شاد،

خلوت گرم کبوترهای مست ...

نرم نرمک می‌رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه‌ها و دشتها،

خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها،

خوش به حال غنچه‌های نیمه باز،

خوش به حال دختر میخک ـ که می‌خندد به ناز ـ ،

خوش به حال جام لبریز از شراب،

خوش به حال آفتاب.

ای دل من، گرچه ـ در این روزگار ـ

جامة رنگین نمی‌پوشی به کام،

بادة رنگین نمی‌بینی به جام،

نقل و سبزه در میان سفره نیست،

جامت ـ از آن می که می‌باید ـ تهی است،

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب! 

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشة غم را به سنگ؛

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ!

 

 

                                              

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ساعت 16:35 توسط دریا


 

 

 

 

 

 

دستهامان

نرسيده ست به هم

 

 

 

از دل و ديده ، گرامی تر هم

                            آيا هست ؟

- دست ،

      آری ، ز دل و ديده گرامی تر :

                                        دست  !

زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان دست گرانقدرتر است .

 

هر چه حاصل كنی از دنيا ،

                           دستاورد است !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمين ،

دست دارد همه را زير نگين !

سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟!

 

شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست !

خوشترين مايه دلبستگي من با اوست .

 

در فروبسته ترين دشواری ،

در گرانبارترين نوميدی ،

بارها بر سرخود ، بانگ زدم :

- هيچت ار نيست مخور خون جگر ،

                                      دست كه هست  !

 

بيستون را ياد آر ،

دست هايت را بسپار به كار ،

كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار  !

 

وه چه نيروی شگفت انگيزي است ،

دست هايی كه به هم پيوسته است  !

به يقين ، هر كه به هر جای ، در آيد از پاي

دست هايش بسته است  !

 

دست در دست كسی ،

                       يعنی : پيوند دو جان !

دست در دست كسی

                        يعنی : پيمان دو عشق !

دست در دست كسی داری اگر ،

                                    دانی ، دست ،

چه سخن ها كه بيان می كند از دوست به دوست ؛

 

لحظه ای چند كه از دست طبيب ،

گرمی مهر به پيشانی بيمار رسد ؛

نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست  !

 

چون به رقص آيی و سرمست برافشاني دست ،

پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !

لشكر غم خورد از پرچم دست  تو شكست ! 

دست ، گنجينه مهر و هنر است :

خواه بر پرده ساز ،

خواه در گردن دوست ،

خواه بر چهره نقش ،

خواه بر دنده چرخ ،

خواه بر دسته داس ،

 

خواه در ياري نابينايی ،

خواه در ساختن فردايی !

آنچه آتش به دلم مي زند ، اينك ، هر دم

سرنوشت بشرست ،

داده با تلخی غم های دگر دست به هم  !

 

بار اين درد و دريغ است كه ما

تيرهامان به هدف نيك رسيده است ، ولی

دست هامان ، نرسيده است به هم !

 

 فریدون مشیری

تو

همیشه در یاد منی،

آسمان به آسمان،

کوچه به کوچه ،

رویا به رویا ،

هر جایی که مینگرم با منی، اما...

دلم برایت تنگ می شود !!!

 

دوستان مهربونم از این که این مدت نبودم من و وبم را فراموش نکردید ممنون.شادیتان را آرزومندم.

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ساعت 14:59 توسط دریا | 


تنها همدم تنهایی

 

 تنها همدم تنهایی

 

چه غم انگيز است بار سختی ها را به تنهايی به دوش کشيدن

و رنج ها را در سکوت و انزوای محض گريستن.

و چه تلخ است خنده آن زمان که می خندی تا گريه هايت را پنهان کنی

.و چه سخت است آرام و بی صدا در درون خود شکستن و چه عجيب است

زندگی−همان کودکی که ما را بسان عروسکی بازيچه خود قرار داده

و هر زمان به سويی می کشد−

   و آن زمان که رنج ديگران بر اندوهت می افزايد اما

 هيچ کس از رنج تو آگاه نيست،

آن زمان که در اوج اندوه پناهی جز سايه گاه ديوار سرد و خا موش نمی يابی،

آن زمان که بار غصه بر شانه هايت سنگينی می کند

 و انتظار کمک هيچ گاه به پايان نمی رسد،آن زمان که آرزوها

را در گور سرد خاطرت دفن می کنی و

 بر چهره ات سيلی می زنی تا زير ضربه های غم،خم به ابرو نياوری،

آن زمان که صدای گنگ و مبهم خنده در گلويت می شکند

و بر سر بغض های کهنه ات هجوم می آورد اما دستی نيست

تا گره از بغض هايت بگشايد،

آن زمان که در کوچه پس کوچه های تاريک زندگی ات تک ستاره ای

فا نوس راهت نيست،

آن زمان که هيچ کس صدای فرياد های بی صدايت را نمی شنود،

وآن زمان که هيچ کس تو را حس نمی کند و آن زمان که تنهايی

را با تمام وجود حس می کنی

صدایی  از درون قلبت صدایت میزند. بیا بیا که من همیشه به تو نزدیکم 

ولحظه ای تنهایت نمیذارم ..........

 

پروردگارا...

دست نیاز به سوی درگاه پر عظمت تو بلند می کنیم

و چشمان خسته مان را که از طوفانِ شن زارهای تب زده ی

زندگی می سوزدبه سوی آسمان جاودانه ی تو می گشاییم،

 تا در زیر باران رحمت تو شستشو شوند

خداوندا...پنجره ی غبار گرفته ی قلبها یمان را به سوی نسیم خوش عطر،

 باران زده ی باغ مصفای تو میگشاییم تا هوایی تازه کنند

ای مونس شبهای تیره و تار وای همدم روزهای تنهایی و بی قراری

بدین خوشیم که توبا ما باشی، و بدین خوشدلیم که با تو

 از هر یاوری بی نیاز خواهیم بود

وقتی که از همه چیز و همه کس نا امید میشویم تنهایمان نذار .

 


 

دوستان عزیز این بار دوست دارم شما بدون دعوت بیاین وکسی را خبر نمیکنم آرزومند آرزوهایتان هستم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ساعت 11:54 توسط دریا | 


انعکاس زندگی

 

 

انعکاس زندگی

 

 

 

پسر و پدری در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به

 سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و داد کشید:آآآی‏ی‏ی!!

 صدایی از دوردست آمد:آآآی‏ی‏ی!!


پسر با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟ پاسخ شنید: کی هستی؟

 پسرک خشمگین شد و فریاد زد ترسو! باز پاسخ شنید: ترسو:

پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟ پدر لبخندی زد و

گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!

 پسرک باز بیشتر تعجب کرد و پدرش توضیح داد: مردم میگویند

که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است.

هرچیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عینا” به تو جواب میدهد.

 اگر عشق را بخواهی ، عشق بیشتری در قلبت به‏ وجود می‏آید

 و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتما به دست خواهی آورد.

 هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد.

 زندگي تو يك اتفاق نيست،آن ها انعكاس وجود خود تو هستند.

 

 زندگی

زندگی یک ارزوی دور نیست

زندگی یک جست و جوی کور نیست

زیستن در پیله ی پروانه چیست؟!

                                         زندگی کن زندگی افسانه نیست.

گوش کن...!!

                     دریا صدایت میزند!

                     هر چه نا پیدا صدایت می زند!

                                          جنگل خاموش میداند تورا.

                                          با صدایی سبز می خواند تورا.

اتشی در جان توست.

قمری تنها پی دستان توست.

                                          پیله ی پروانه از دنیا جداست.

                                          زندگی یک مقصد بی انتهاست.

              هیچ جایی انتهای راه نیست!

                                           این تمامش ماجرای زندگیست.

 

       

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ساعت 11:45 توسط دریا | 


پاییز پاییز است

 

 

 

پاییز، پاییز است

 

پاییز یك شعر است       

                   یك شعر بی‌مانند

زیباتر و بهتر

               از آنچه می‌خوانند


پاییز، تصویری

             رؤیایی و زیباست


مانند افسون است

               مانند یك رؤیاست


سحر نگاه او

             جادوی ایام است


افسونگر شهر است

                با این‌كه آرام است


او ورد می‌خواند

                 در باغ‌های زرد


می‌آید از سمتش

                موج هوای سرد


با برگ می‌رقصد

               با باد می‌خندد


در بازی‌اش با برگ

                او چشم می‌بندد


تا می‌شود پنهان

                برگ از نگاه او،


پاییز می‌گردد

             دنبال او، هر سو


هرچند در بازی

                  هر سال، بازنده‌ست

 
بسیار خوشحال است

                      روی لبش خنده‌ست


من دوست می‌دارم

                         آوازهایش را


هنگام تنهایی

               لحن صدایش را

 
مانند یك كودك

                  خوب و دل انگیز است

 
یا بهتر از این‌ها

                «پاییز، پاییز است


ملیحه مهرپرور

 

 

 

افسانه ی پاییز

 


سالها از عمر زمین می گذشت؛بهارها،

 

 تابستان ها، پاییزها و زمستان های زیاد!


سالیان دراز ساکنین زمین را گمان بر این بود

 

 زرد رُخی زمین در پاییز به سبب رسیدن خزان است،

 

 غافل از این که هر بار که زمین به گرد خورشید

دوری نو آغاز می کرد،آن گاه که سال

 

 از نیمه می گذشت، امیدش به داشتن ترانه ای زیبا

 

 رو به خاموشی می نهاد و از شرم نداشتن آن،

 

 رویش زرد می نمود. اما در یکی از این سالها،

 

‌ نوزده روزی از خجلت زمین نگذشته بود

 

 که پروردگار عالمیان را طاقت طاق شد و شرم زمین را تاب نیاورد؛

 

ترانه ای تازه به زمین بخشید، ترانه ای بس زیبا و دلربا!

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390 ساعت 8:36 توسط دریا | 


راز گل شقایق

 

  راز گل شقایق

 

 

 

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم


اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم


گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

 
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی


یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت

 تمام غنچه ها تشنه


ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت


ز ره آمد یکی خسته،  به پایش خار بنشسته


و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

 ز آنچه زیر لب می گفت


شنیدم سخت شیدا بود

 

 نمی دانم چه بیماری


به جان دلبرش افتاده بود-اما-

 
طبیبان گفته بودندش


اگر یک شاخه گل آرد


ازآن نوعی که من بودم


بگیرند ریشه اش را و


بسوزانند
شود مرهم


برای دلبرش آندم
شفا یابد


چنانچه با خودش می گفت

بسی کوه و بیابان را


بسی صحرای سوزان را

به دنبال گلش بوده


و یک دم هم نیاسوده،

 که افتاد چشم او ناگه به روی من


بدون لحظه ای تردید، شتابان شد به سوی من


به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و


به ره افتاد


و او می رفت و من در دست او بودم


و او هرلحظه سر را رو به بالاها


تشکر از خدا می کرد


پس از چندی


هوا چون کور آتش، زمین می سوخت


و دیگر داشت در دستش  تمام ریشه ام می سوخت


به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

 
در این صحرا که آبی نیست


به جانم هیچ تابی نیست


اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من


برای دلبرم هرگز دوایی نیست


و از این گل که جایی نیست

 خودش هم تشنه بود اما!!


نمی فهمید حالش را چنان می رفت و


من در دست اوبودم


و حالامن تمام هست او بودم


دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

 
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟


و دیگر داشت در دستش تمام جان من

می سوخت که ناگه


روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد


دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه 


مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت


نشست و سینه را با سنگ خارایی


زهم بشکافت


زهم بشکافت


اما ! آه


صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد


زمین و آسمان را پشت و رو می کرد


و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد


نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را


به من می داد و بر لب های او فریاد


"بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل"


ومن ماندم


نشان عشق و شیدایی


و با این رنگ و زیبایی


و نام من شقایق شد


گل همیشه عاشق شد

فریبا شش بلوکی

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390 ساعت 18:20 توسط دریا |